غول چراغ جادو
داستان غول چراغ جادو برای خواندن این داستان جالب به ادامه مطلب بروید روزی روزگاری در یک سرزمین دور پسرکی در اتاقش مشغول بازی کردن بود که ناگهان نگاهش به یک چیز عجیب افتاد و اون چیز چیزی نبود جز چرااغ جاادوو و پسرک حسابی خوشحال شد وپسرک چراغ را برداشت به محض اینکه دستش بهش خورد یک غول بزرگ و وحشتناک بیرون آمدو گفت یوووو هاااا هااااااااا سرورم چه آرزویی داری؟؟ پسرک که کمی ترسیده بود گفت هر آرزویی؟ وغول جواب داد بله آرزو کن سه سوته میری همون جایی که آرزوته پسرک خوشحال شدوکمی فکرکردو گفت من همیسه آرزوداستم موبایل مامان و بابام بگیلم دستم غول ...
نویسنده :
مامان ریحانه
23:37












