پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه سن داره
رهامرهام، تا این لحظه: 5 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره
بابا محسنبابا محسن، تا این لحظه: 39 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره
مامان ریحانهمامان ریحانه، تا این لحظه: 38 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

پرهام و رهام

غول چراغ جادو

داستان غول چراغ جادو برای خواندن این داستان جالب به ادامه مطلب بروید روزی روزگاری در یک سرزمین دور پسرکی در اتاقش مشغول بازی کردن بود که ناگهان نگاهش به یک چیز عجیب افتاد و اون چیز چیزی نبود جز چرااغ جاادوو و پسرک حسابی خوشحال شد   وپسرک چراغ را برداشت به محض اینکه دستش بهش خورد یک غول بزرگ و وحشتناک بیرون آمدو گفت   یوووو هاااا هااااااااا سرورم چه آرزویی داری؟؟   پسرک که کمی ترسیده بود گفت هر آرزویی؟ وغول جواب داد بله آرزو کن سه سوته میری همون جایی که آرزوته پسرک خوشحال شدوکمی فکرکردو گفت من همیسه آرزوداستم موبایل مامان و بابام بگیلم دستم غول ...
4 آذر 1392

درس پس دادن

  شکلات وآبنبات وقندونبات باباومامان   شش ماهه بودی که بابایی واست بسته آموزشی خرید   وهروقت بهت کار میکردم اگه حوصله داشتی با دقت نگاه میکردی و گوش میدادی و وقتی به کارت پا میرسیدم من میگفتم پا و خوشکل مامان هم لباشو روی هم فشار میدادو رها میکرد تااینکه امروز صبح،صبح که چه عرض کنم ساعت11/30که ازخواب نازبیدارشدی بغلت کردم و تواین کارتو روی میز دیدی و بلند گفتی پا عسل مامان الهی من فدای اون زبون کوچولو و طنین صدای قشنگت بشم عزیز مامان یادگرفتن اولین کارت بسته آموزشیت مباااارک پرهامم نمیدونی چقدر خوشحالم،فکرکنم ایشاله اگه درآینده کن...
30 آبان 1392

علاقه به سوراخ دیوار

حکاکی روی دیوار این دیوار گچی حکاکی شده ناتمام در شمال اتاق خواب مامان و بابایی کشف شده است شکل گیری این اثرتوسط دانشمندخلاق کوچک ایرانی بوده که هرروز سعی میکند خودرا به اثر ناتمام خود برساند وبعداز متوجه شدن حکاک از حضور ما عکس برداری راممنوع کرد   و بدون شرح... ازاداره بوووووووووووووووق،تبلیغ کردن ممنوع ...
29 آبان 1392

پرهامی نگو....

    پرهامی نگو بلا بگو ...     پرهامی میای بریم حمووم؟؟؟؟ نه نمیام نه نمیام جوجوآ میاین بازی کنیم؟ نه نمیایم                                 چرانمیاین؟ واسه که ماتمیزیم پیش همه عزیزیم  اما تو چی؟     تو تو ها میاین بازی کنیم نه نمیایم                       &nb...
28 آبان 1392

کار جدید

پرهامم اکنون که دستانم را لمس میکنی, گرمای دستت را احساس میکنم, چشمهایم از شوق داشتنت خیس است, و دلم عاشق تو, بوسه ای عا شقانه  بر روی گونه ات, احساس شیرین من است عزیز مامان تو یاد گرفتی که با (نی) آبمیوه و مایعات بخوری الهی من قربون اون لبای خوشکلت بشم که دور نی لیوانت حلقه میزنن و تند تند مک میزنی و امروز یک دسته گلم به آب دادی آقاپرهام امروز ظهر من و بابایی داشتیم نهار میخوردیم که شازده کوچولومون سوار بر رورویکش بود و بهونه ی بطری آب سر میز گرفت و بابایی با مهربانی آب داخل بطری خالی کرد و داد دستت,وشما هم از اون بالا انداختیشو شکوندیش   صدقه سرت عزیز مامان...
26 آبان 1392

سالگرد جد بزرگوار

  شیرین عسل و قندو نبات مامان وبابایی، دوازده سال پیش در تاریخ 22/8/1380 بابای بابا جون به رحمت خدا رفتند و امروز به احترامشون همگی بر سر خاکشون جمع شدیم خدایش بیامرزد،وبرای شادی روح بزرگوارشون صلوات     بفلمایین آقاجون قابل سما رو نداله   ببخسید آقاجون فاتحه بلد نیستم بخونم ولی دیدم که بابایی دستشو اینجوری میذاله اینم عکس پدر و پسرو نوه درکنار قبرآقاجون خدا بیامرز ...
24 آبان 1392